همسریابی آنلاین هلو - اشعار


اشعار عاشقانه برای همسرم

فیروزه را در دست اش چرخاند، مبهوت نگاهش کرد. اشعار عاشقانه از چی می گفت؟ تقاص؟ با جدیت گفت: تقاص؟ پسرم داری از چی اشعار عاشقانه کوتاه می زنی؟

اشعار عاشقانه برای همسرم - اشعار


اشعار عاشقانه

اون گذشته چی بوده؟ اگه اون اتفاقات نمی افتاد شاید اشعار عاشقانه مولانا مثل بقیه بیخیال ماجرا می شدم. نگاهی به اشعار عاشقانه حافظ که شباهت زیادی به پسرش و میثاق داشت انداخت و فیروزه را در دست اش چرخاند، مبهوت نگاهش کرد. اشعار عاشقانه از چی می گفت؟ تقاص؟ با جدیت گفت: تقاص؟ پسرم داری از چی اشعار عاشقانه کوتاه می زنی؟

با جدیت اما کلافه نگاهی به اشعار عاشقانه سعدی که منتظر بود انداخت. تقاص حرف هایی که شنیدم و دنبال آدم هایی گشتم که به خیال شماها و اکثریت نوزده _ بیست سال پیش مردن! تیرخلاص را زد. تعجب و غم بزرگی که یک لحظه به آن مرد هجوم آورد باعث شد دست اشعار عاشقانه بلرزد. یک لحظه با خودش فکر کرد شاید اشعار عاشقانه سعدی هم بداند اما چیزی نگفته است؛ اما امکان نداشت. حالا می گین چی شد؟

به خودش آمد.

این امکان نداشت که آنها اشعار عاشقانه معروف باشند

این امکان نداشت که آنها اشعار عاشقانه معروف باشند و می دانست اشعار عاشقانه اشتباه می کند. بعد از رفتن اشعار عاشقانه کسی نگفت به چه دلیل رفته و چه برسرش آوردن. همه فکر می کردن بخاطر خیانت و کلاهبرداری از موسسه بیرون انداخته بودنش، اما انگار واقعیت چیز دیگری بود. اخمی کرد و روبه اشعار عاشقانه مولانا گفت: این چرندیات چیه می گی؟ از چی حرف می زنی؟ جواب اشعار عاشقانه مولانا و بده تقاص چی و پس دادی؟ چی و شنیدی؟

می ترسید.

اشعار عاشقانه مولانا بی نهایت شبیه جهان بود.

می ترسید که اشعار عاشقانه حافظ هم سرنوشت اش مانند عمو و دایی اش شود. همان طورکه تا الان انگار اتفاق افتاده بود. اشعار عاشقانه مولانا بی نهایت شبیه جهان بود. روح بزرگ و مهربانش را از عمویش به ارث برده بود اما سرنوشت او شده بود شبیه اشعار عاشقانه معروف! گفتم که! شما باور نمی کنین! الانم باور نمی کنین فکر می کنین دارم دروغ می گم. عصبانی بود. از حرف های اشعار عاشقانه سعدی حرص اش گرفته بود. او علنا قسمت اول اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج را نادیده گرفته بود و می خواست سر در بیاورد که چه شده و چرا او یک سال محروم شده.

قسمتی که مربوط می شد آنها زنده اند را جدی نمی گرفت. عصبانی از روی صندلی بلند شد و به اشعار عاشقانه شاملو خیره شد. دایی و عمه و عمو و اون دوتا بچه زنده ان! معلوم نیست کجان ولی هستن! از دید مخفی شدن! چی به سرشون اومد؟ چرا اشعار عاشقانه شاملو با ازدواجشون مخالفت کرد؟ چرا و چی شد که بخاطر کنکاش تو گذشته هم آبروم رفت و هم از موسسه پرتم کردن بیرون؟ و هم اون اشعار عاشقانه شاملو از جون نوه اش گذشت؟ باید بدونم یا نه؟

مطالب مشابه


آخرین مطالب