همسریابی آنلاین هلو - اشعار


اشعار عاشقانه حافظ برای یار

اشعار عاشقانه حافظ گفتم: -کافیه اشعار عاشقانه حافظ صوتی! االن درختا رو هم آتیش میزنی. این تا چند دقیقه ی دیگه کامالً میسوزه. اشعار عاشقانه حافظ صوتی دست هاش

اشعار عاشقانه حافظ برای یار - اشعار


دانلود اشعار عاشقانه حافظ

غرش میکرد. وقتی اشعار عاشقانه حافظ صوتی به بدن مانتیکور اصابت کرد، غرشش بلندی کشید که کل زمین و درخت ها لرزیدن. داد زدم:

-آره همینه!

بسوزونش!

آتیشش بزن!

نگار اشعار عاشقانه حافظ قوت گرفت

انگار اشعار عاشقانه حافظ قوت گرفت و با شدت بیشتری پرتاب کرد و هر کدوم هم بزرگتر بودن. مانتیکور تقریباً در حال سوختن بود که یهو توقف کرد. خودش بود، انگار کم آورده بود. -کم آورده. بدو اشعار عاشقانه حافظ، زود باش. اشعار عاشقانه حافظ صوتی رو تندتر و بزرگتر، پشت سرهم پرتاب کرد. صورت مانتیکور کامالً سوخته و از بین رفته بود. ایستادم و لبخندی از پیروزی زدم. بقیه هم توقف کردن و به مانتیکورِ در حال جزغاله شدن زل زدن. وقتی دیدم کامالً تو آتیش فرو رفته، رو به اشعار عاشقانه حافظ گفتم: -کافیه اشعار عاشقانه حافظ صوتی! االن درختا رو هم آتیش میزنی. این تا چند دقیقه ی دیگه کامالً میسوزه. اشعار عاشقانه حافظ صوتی دست هاش رو پایین آورد و طرفمون برگشت. تانا یهو به شونه م زد و با لبخند گفت: -خواهر خودمی.

بهش نگاه کردم و خندیدم. دامون همونطور که به مانتیکور جزغاله شده نگاه میکرد، گفت: -بهتره حرکت کنیم، وقتمون الکی داره حروم میشه. همه مون سر تکون دادیم و پیکر سوخته ی مانتیکور رو همون جا تنها گذاشتیم.

  از زمانی که مانتیکور رو شکست دادیم و راه افتادیم، تا االن که حداقل چند ساعتی شده، نایستادیم و یه بند حرکت کردیم. پاهام واقعاً داشت خرد میشد؛ اما نمیخواستم کم بیارم، حداقل جلوی این ها که با خودشون نگن چه ابر خونآشامی داریم ما! ابر خون آشامی عنی راحتی های زندگیم و به عالوه ی انسانیتم به همین زودی تموم شد؟

دیگه نه طعم انسان بودن رو میچشم، نه زندگی معمولی؟ من حتی قبل از این ماجراها هم انسان نبودم، االن هم نیستم. فقط باید نیروهام فعال بشن تا کامالً بشم یه خونآشام؛ اما نه یه خونآشام معمولی، یه ابر خونآشام که از تمام خونآشام های دنیا و موجودات ماورائی دیگه قدرتمندتره. این منم دیگه؛ ولی حتی تو خواب هم نمیدیدم. منی که عاشق زندگی هیجانی بودم و تمام زندگیم دوست داشتم یه اشعار حافظ رو از نزدیک ببینم، حاال... حاال پرت شدم تو یه زندگی... نه زندگی که نمیشه گفت، یه »هیجانی که توش زندگی میکنیم! « این فکر کنم بهتر باشه. به وقتی فکر کردم که تمام نیروهام رو به دست میارم و بعد دانگر رو شکست میدم. من حتی دانگر رو ندیدم، نه میدونم چه آدمیه و نه اینکه چه قدرتی داره؛ چه جوری قراره شکستش بدم؟ و یا حتی لونا، خواهر خیانتکار لونیا. نفسم رو بیرون فوت کردم.

یاد حرف هانا افتادم که میگفت »زمانی که توسط قدرتات تبدیل به یه اشعار حافظ کامل بشی، باید خودت رو برای خوردن خون آماده کنی«. خوردن خون! اشعار حافظ شیرازی نیست نه

حداقل نه وقتی که مجبور نباشی یه انسان رو بکشی. به قول جنسن فقط تا حد کافی، جوری که نمیره، خونت رو میخوری و میری پی کارِت.

با صدای بلند دامون از افکارم دست کشیدم.

رسیدیم. سرم رو باال گرفتم و به محیط اطرافم نگاه کردم.

اشعار حافظ شیرازی ببینم

توقع داشتم یه جای تاریک و اشعار حافظ شیرازی ببینم؛ اما به جاش با یه دشت روبه رو شدم. -االن غار شیطان کو پس؟ راجموند به یه کوه که کمی ازمون دورتر بود، اشار کرد و گفت: -اونجاست. یه کم راهه، بیاین. سمت کوه راه افتادیم. -من رو باش من فکر میکردم سرزمین هیوال ها یه جای اشعار حافظ شیرازی تانا خندید و گفت: -بیشتریا همینطور فکر میکنن؛ اما اینطور نیست. سرزمین هیوال ها یه جای سرسبزه؛ اما هیوال ها توش زندگی میکنن. -اوهوم. دامون همونطور که جلوجلو میرفت، خطاب به ماها گفت: -میریم به غار. اگه اون هیوال جلومون رو گرفت، مثل مانتیکور شکستش میدیم و بعد سریع میزنیم به چاک تا یکی دیگه پیداش نشده. همه مون سر تکون داد و کمی بعد، روبه روی اون کوه و ورودی اون غار بودیم. -خب حاال چی؟ این رو پرسیدم و سؤالی به بقیه نگاه کردم. هانا گفت: -بهتر نیست آتیشی چیزی روشن کنیم و بعد بریم داخل؟

خیلی تاریکه. دامون سر تکون داد و هانا تو یه چشم به همزدن با جادوش یه مشعل چوبی درست کرد و اشعار عاشقانه حافظ تو یه لحظه، زغال مشعل رو آتیش زد. تمام این ها فقط تو چند ثانیه انجام شد

مطالب مشابه


آخرین مطالب