
با دیدن هیوالی روبه روم، با تمام توانم جیغ زدم و پشت تانا پنهان شدم. تانا با لکنت گفت: -اون... اون... جانسون حرفش رو ادامه داد: -اون اشعار عاشقانه معروفه! اشعار عاشقانه معروف... مانتیکور... اوه مانتیکور! همونی جونوری که نصف بدنش شیر و نصفش هم عقربه. با وحشت به اون هیوالی بزرگ روبه روم خیره شدم. بین درخت ها ایستاده بود و به ما زل زده بود که بدون حرکتی ایستاده بودیم و نگاهش میکردیم. آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم: -حاال چه غلطی کنیم؟ اشعار عاشقانه شاملو هم زمزمه کرد: -فعالً تکون نخورین، شاید رفت! -خب من که خشک میشم. اشعار عاشقانه شاملو فقط چپ چپ نگاهم کرد. این هم که چشم هاش چپه اصالً. نگاهم به بدنه ی پایین مانتیکور که عقرب بود افتاد. با دیدن نیشش وحشتم بیشتر شد؛ سبزرنگ و تیز. -بیاین فرار کنیم، من دارم سکته میکنم!
هانا: آروم بگیر چند لحظه.
-آروم بگیرم؟
من از سیخ وایستادن دارم مجسمه میشم.
اشعار عاشقانه شاملو که انگار هم کالفه
اشعار عاشقانه شاملو که انگار هم کالفه و هم عصبی شده بود، نتونست تحمل کنه و تکون خورد و داد زد: -دِ آخه دختر، خفه بودنِ چند لحظه ای انقدر سخت... اما وسط حرفش مانتیکور یهو غرش بلندی کرد که مساوی شد با جیغ من و سیخ شدن اشعار عاشقانه شاملو. راجموند داد زد: -حاال دیگه وقت فراره! من که نذاشتم جمله ش تموم شه و سریع شروع به دویدن کردم. بقیه دنبالم راه افتادن و صدای غرش اشعار عاشقانه شاملود بلند شد و بعد صدای دویدنش که انگار زلزله به همراه داشت.
با هر قدم بلند اشعار عاشقانه شاملود، زمین زیر پامون میلرزید. داشتم میدویدم که برای بار هزارم زمین لرزید. این بار تعادلم به هم خورد و پخش زمین شدم تانا جیغ زد: -تانیا! جنسن عقب گرد کرد و طرفم دوید، دستم رو گرفت و تو یه حرکت بلندم کرد و دوباره شروع به دویدن کردیم. در حال دویدن، جانسون داد زد: -این تا آخر دنیا هم دنبالمون میاد. باید یه جوری متوقفش کنیم. هانا: چه جوری آخه؟ هانا که این رو پرسید، اشعار احمد شاملو فرصت نداد تا کسی جوابش رو بده، یهو ایستاد و برگشت و خیلی ناگهانی، دست هاش رو بلند کرد و بعد یهو آتیش از کف دستش فواره زد و رو صورت اشعار عاشقانه شاملود پخش شد. نصف صورت اشعار عاشقانه شاملو شعر سوخت و غرشش بلند شد.
آنیا هم همونطور که میدوید، شروع کرد بلندبلند خوندن یه چیز به زبون عجیب غریب، بعد یهو صدایی اومد و یه عالمه کالغ که قارقار میکردن، باال سرمون جمع شدن. سرم رو باال گرفتم و دیدم که کل آسمون از دسته ی کالغ ها سیاه شده. کالغ ها چیزهایی مثل نیزه اما کوچیکتر، با پاهاشون گرفته بودن و پایین، سمت اشعار عاشقانه شاملو شعر پرت میکردن. نصف بدن اشعار عاشقانه شاملو شعر زخمی شده بود. زخمی بودنش باعث شد کمی کُند بشه و ما ازش فاصله گرفتیم. ما باید این رو آتیش میزدیم! این باید کامالً میسوخت و آتیش میگرفت تا متوقف بشه! رو به داد زدم:
- -اشعار سیاسی شاملو باید آتیشش بزنی!
- نشنید، سمتم رو کرد و داد زد: -چی؟
- -میگم آتیشش بزن. به یه آتیش زیاد نیاز داریم،
- طوری که کل اون رو بسوزونه، کل بدنش رو.
- بدو اشعار سیاسی شاملو، آتیشش بزن.
اشعار احمد شاملو کمی نگاهم کرد
اشعار احمد شاملو کمی نگاهم کرد، انگار به حرفم شک داشت؛ اما بعد وقتی فهمید هیچ راه دیگه ای نیست، ایستاد و برگشت. دست هاش رو باال برد و جمله ی عجیبی رو فریاد زد. بعد خیلی یهویی و به طور عجیب و تقریباً ترسناکی، از دستش گلوله های آتیش بزرگی سمت اشعار عاشقانه معروف پرتاب شدن که همچنان زیر اون نیزه ها داشت