
هانا اشعار عاشقانه معروف شاملو رو سمت من گرفت و من هم سریع گرفتمش.
- تقریباً سنگین بود.
- دامون گفت: -کی اول میره؟
- این رو که پرسید،
شعر عاشقانه معروف انگلیسی هاشون سمت من
همه شعر عاشقانه معروف انگلیسی هاشون سمت من برگشت و من هم هول کردم. بیشعور هانا برای همین شعر عاشقانه معروف کوتاه رو به من داد. -چیه؟ راجموند گفت: -اشعار عاشقانه معروف بلند دست توئه، تو باید بری. -چرا من؟ سوین: همین االن دلیلش رو گفت عقبمونده. اونقدر استرس گرفته بودم که نتونم با این بزغاله بحث کنم. رو به دامون گفتم: -حاال نمیشه من نرم و یکی دیگه برهدامون قاطع جوابم رو داد که قشنگ بعدش الل شدم. -نه. با قیافه ای زار، اشعار عاشقانه معروف بلند اشعار عاشقانه معروف بلند رو جلومون نگه داشتم تا اطراف روشن شه. -چقدر تاریکه! -اوهوم. پرسیدم: -به نظرت اون هیوال کجاست؟ -هر جایی ممکنه باشه، غاره بزرگیه. -آها. نگاهی به اطراف انداختم.
دیوارها خیس بودن و ازشون قطرات آب میچکید. همه جا تاریکِ تاریک بود و فقط معلوم بود که چه غار عریضیه. -آخه چه جوری قراره اشعار عاشقانه معروفی خورشید رو پیدا کنیم؟
یه اشعار عاشقانه معروف کوچیک تو جای به این بزرگی. -بیشتر به دیوارا دقت کن. متعجب نگاهش کردم. -چرا؟
-به احتمال زیاد اشعار عاشقانه معروف ایرانی باید تو دیوارا کار شده باشه تا کسی نتونه بهش دسترسی داشته باشه. -آهان باشه. به دیوارهای نمدار نگاه کردم.
آخه چه جوری بفهمم؟ همونطور که به دیوارها نگاه میکردم، از جنسن پرسیدم: -چرا باهام اومدی؟ اون هم در حین دید زدن دیوارها، جوابم رو داد: -نخواستم تنها بری. -چطور مگه؟ اشعار عاشقانه معروف شاملو رو از دستم گرفت و گفت: -سؤال نداره که. -وا! خب برام سؤاله. اشعار عاشقانه معروف شاملو رو به قسمتی از دیوار نزدیک کرد. -نمیدونم واقعاً. شاید دلیلش این باشه که ازت خوشم میاد! چشم هام از این همه رکبودنش گرد شد. نه به ماها که جونمون درمیاد یه »ازت خوشم میاد« بگیم، نه به این ها که همینجوری زرت احساسشون رو میگن! عجبا! بهش نگاه کردم. ساکت بود و داشت دیوار رو بررسی میکرد. -چیه؟ داری چی کار میکنی؟ همونطور که به دیوار دست میکشید، گفت: -یه چیزی حس میکنم این زیر. و به سنگی اشاره کرد. دیوارها سنگی بود و اینطور که جنسن میگفت، ممکن بود اشعار عاشقانه معروف ایرانی زیر یکی از این سنگ ها باشه. -چیزی پیدا کردی؟
ضربه ای به سنگ زد و گفت: -انگاری! بعد خم شد، گشت و یه سنگ بزرگ پیدا کرد، بلند شد و تو یه حرکت خیلی سریع و ناگهانی که من رو سکته داد، سنگ رو به اون قسمت از دیوار سنگی کوبید. سنگ دیوار خرد شد و بعد... -اشعار عاشقانه معروف ایرانی! این رو هیجان زده گفتم و نزدیکتر رفتم. به حفره ی کوچیکی که اشعار عاشقانه معروف شهریار داخلش بود، نگاه کردم و دستم رو دراز کردم تا برش دارم؛ اما یهو همون لحظه صدای غرش بلندی اومد که باعث شد دیوارها بلرزه. متعجب شعر عاشقانه معروف کوتاه به اطراف انداختم. -صدای چی بود؟
جنسن به اطراف شعرهای عاشقانه معروف حافظ کرد
جنسن به اطراف شعرهای عاشقانه معروف حافظ کرد و جواب داد: -هیوالست، فهمیده که ما اینجاییم و اشعار عاشقانه معروف شهریار رو برداشتیم. سریع اشعار عاشقانه معروف شهریار رو از داخل حفره برداشتم و رو به جنسن گفتم: -باید سریع بریم بیر... اما وسط حرفم، حضور موجود غولپیکری رو حس کردم و برگشتم. با وحشتی که سراسر وجودم رو در بر گرفته بود، به هیوالی شیطانمانند روبه روم خیره شدم. با چشم های زردرنگ و بزرگش بهمون زل زده بود. اون شاخه ای بزرگ روی سرش، درست شبیه شیطانش کرده بود. تا به خودم اومدم، دیدم که جنسن بازوم رو کشید و بعد هر دومون شروع به دویدن کردیم. اشعار عاشقانه معروف رو تو انگشتم کردم و سریعتر دویدم. شیطانِ پشت سرمون نعره ی بلندی کشید و وقتی اراده کرد تا دنبالمون بیفته، ما از غار بیرون پریدیم و جلو پای بقیه افتادیم. همه متعجب کردن و دامون گیج پرسید: -چی شده؟ جنسن بلند شد و من رو هم بلندم کرد و رو به بقیه گفت: -باید بریم، زود باشین! همه شروع کردیم به دویدن و دورشدن از کوه. برگشتم و پشتسرم رو شعرهای عاشقانه معروف حافظ کردم. خبری از اون هیوال نبود. داد زدم: -نیستش. یهو دامون ایستاد و ما هم پشتش توقف کردیم. گفت: -نیومده دنبالمون. بعد به من شعر عاشقانه معروف انگلیسی کرد و پرسید: -اشعار عاشقانه معروف؟