
سروصداهایی که از سالن میاومد، وحشت و استرسم رو بیش از حد میکرد.
هانا سریع سمتم اومد، کریستال رو برداشت و رو دست هاش روبه روی من بلند کرد. بعد شروع کرد بلند بلند خوندن یه وِرد.
هانا پرید و ورد رو قطع کرد و من هم سریع سرم رو بلند کردم. من و هانا همزمان گفتیم: -زورا؟! با صورتی زخمی و موهای پریشون سمتمون اومد و گفت: -چی شد؟ هانا: دارم انتقالش میدم. زورا: خوبه، بدو! هانا سریع برگشت و دوباره کار رو شروع کرد. من به نورها زل زده بودم و زورا مضطرب بهمون نگاه میکرد.
یهو صدای بلندی اومد و بعد... -اون کریستالو بگیرین!
صدای ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلون بود
صدای ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلون بود. زورا داد زد: -تندتر! و ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو ورود سریعتر ورد رو خوند. افراد دانگر سمتمون دویدن که همون موقع پنجره ی داخل اتاق شکست و بعد جنسن و دامون داخل پریدن. تقریباً نصف نیروها وارد بدنم شده بود. جنسن و دامون سمت اون ها رفتن و باهم درگیر شدن.
ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلون عصبی غرید و سمت ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو ورود یورش برد، هانا رو سمتی پرت کرد و کریستال در حال سقوط بود که زورا گرفتش. ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلور خواست سمت زورا بیاد که هانا پاش رو گرفت و باعث شد زمین بخوره.زورا سریع کریستال رو سمتم گرفت و شروع به خوندن ورد کرد. داشتم نیرو رو تو بندبند وجودم احساس میکردم و این هر ذره نیرو، حس پیروزی و قدرت رو بهم میداد؛ حس اینکه »من میتونم دانگر رو شکست بدم! « دقیقاً همون لحظه ای که دامون پخش زمین شد، جنسن کتک خورد، دست هانا زیر پای ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلور خرد شد و دیوار اتاق توسط نیروی دانگر از بین رفت و اون داخل شد، نورها از بین رفتن و بعد من عین فنر از جام پریدم. با سرعت غیرقابل پیش بینی ای، جلوی صورت دانگر ظاهر شدم و پوزخند زدم. -سالم دانی! بعد مشتی به صورت زشتش زدم که پخش زمین شد. همه سمتمون برگشتن. تو یه حرکت سمت ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلون رفتم، گردنش رو شکستم و بعد دوباره باال سر دانگر ظاهر شدم. پام رو روی گردنش گذاشتم و گفتم: -به ابر ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو سالم کن. و پام رو فشار دادم. در حال خفه شدن بود که با صدای انفجار، سریع برگشتم که دیدم نصف قصر فرو ریخته و نابود شده. هنوز تو شوک بودم که یهو دانگر از پشت بهم حمله کرد، من رو پرت کرد و بعد سمت شکافتگی اتاق هلم داد. جیغ زدم و بعد سقوط کردم. سقوط کردم و سقوط کردم تا اینکه رو زمین سرد محوطه ی قصر فرود اومدم. درد بدی تو کل بدنم پیچیده بود و احساس میکردم تکتک استخوون هام شکسته. اما باز هم من از ارتفاع به اون بلندی سقوط کردم و زنده م؛ چون یه ابر ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو. ابر ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو! از جام بلند شدم و بدنم رو چرخوندم که صدای قرچ بلندی داد و بعد به حالت اولم برگشتم.
همون موقع دانگر جلوم ظاهر شد. عصبی داد زدم: -به افرادت بگو گم شن از اینجا بیرون دانگر، وگرنه... پوزخند زد و گفت: -وگرنه چی؟ هان؟
میکشیشون؟
محض اطالعِت نمیتونی. ابرویی باال انداختم. -یعنی چی؟
پوزخندش عمیق شد.-جون اونا به جون من وصله تانیا؛ تا من نَمیرم، اونا هم نمیمیرن. چشم هام گرد شد که یهو سمتم هجوم آورد.
خواستم جاخالی بدم که روم پرید و به زمین کوبوندم. نالیدم که گفت: -تا چیزی که میخوام رو بهم ندی، ولت نمیکنم تانیا. نیم خیز شدم. -تو چی میخوای؟
قدرتای فوق طبیعیم رو؟ آره؟ پس برای گرفتنش تالش کن. این رو گفتم و تو یه چشم به هم زدن پشت سرش ظاهر شدم.
ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو واقعی
مردمک چشم هام کشیده شد و حالت یه ثبت نام در سایت همسریابی موقت هلو واقعی رو به خودم گرفتم. گردنش رو گرفتم و بعد چنان گاز محکمی گرفتم که صدای نعره ش بلند شد. داشتم تا ته خونش رو میمکیدم که کسی پرتم کرد.
سرم رو باال آوردم که آنیا رو دیدم. بهم پوزخند زد که غریدم: -شارالتان! قهقهه زد و بعد یهو پشتم ظاهر شد و با پاش جلوی پای دانگر پرتم کرد. دانگر لبخند زد و گفت: -متشکرم خواهرزاده ی عزیزم!