
یک دستبند نقره ای ظریف که سلیقه ی شعر حافظ با صوت و متن بود. دستانش را روی شعر حافظ با صوت و متن گذاشت و به چهره ی خودش در آینه خیره شد و گفت: اون پنج نفر و پیدا می کنم هرجور شده! وقتی پیداشون شد دیگه نمی تونه چیزی و مخفی کنه و حرف های شعر عاشقانه مولانا با صوت رو باور نکنه. به دنبال این حرف کت اش را به تن کرد.
شعر عاشقانه حافظ با صوتی را برداشت
پالتو مشکی اش را پوشید. کیف پول، گوشی و شعر عاشقانه حافظ با صوتی را برداشت و اتاق را ترک کرد. عزیز با دیدن نوه اش که در آن کت و شلوار جذابیت چشم گیری پیدا کرده بود. اسپند را برداشت و گفت: وایسا یک اسپند دود کنم جهانم! به چشمت نکنن! لبخند جذابی زد و گفت: مگه زشت بودم که اینجوری می گی عزیز؟ خندید. ظرف آهنی را روی گاز گذاشت. نه من کی گفتم؟ همین مشهد رفتنت به یک درد خورد که لااقل مرتب شدی. قسمت بشه دامادیت و ببینم. انگشتر اش را دور انگشت اش چرخاند.
فکر شعر عاشقانه حافظ با صوت او را رها نمی کرد. می خواست با کس دیگری ازدواج کند که تمام فکر و ذکرش پی دختری دیگر باشد؟ آن هم با کارهایی که کرده بود؟ عجله اش هم بخاطر این بود که تا نهایت شعر عاشقانه حافظ با صوتی دیگر بفهمد چه شده است و هم اینکه زودتر پرونده ی پنج سال پیش را باز کند و شعر عاشقانه حافظ با صوت را از شرکیانمهر نجات بدهد. با پیچیدن بوی اسپند از فکر درآمد. عزیز از دور یک چیزی را خواند و گفت: نمیام جلو لباسات بو نگیره! برو مادر پشت و پناهت! چهره ی مهربان این زن را دوست داشت. خلاف پدربزرگ هایش آنها مهربان بودند. به سمت عزیز رفت و شعر عاشقانه حافظ با صوت را در آغوش کشید. خیلی دوست دارم عزیز!! حق اعتراض به شعر عاشقانه حافظ با صوت نداد. به سمت اتاق پدربزرگ اش رفت و کرد که جواب شعر عاشقانه مولانا با صوت فقط تکان دادن سر بود و بس!
در عمارت شعر عاشقانه حافظ با صوتی!
کفش های مشکی بنددارش را پوشید و پس از بستن بندها، از خانه بیرون آمد. بعد از یک سال پا می گذاشت در عمارت شعر عاشقانه حافظ با صوتی! خانواده ی اصیل تهرانی، در حیاط را بست. هوای سردی بود. خلاف دیشب، آسمان ستاره بود و باد سردی می آمد. یک ماه و نیم دیگر مانده بود تا سال جدید. به سمت ماشین صدفی رنگ اش که کنار خیابان پارک بود رفت. اکسنت مدل! 18خلاف پسرعموی دیگرش و آزاد که علاقه به ماشین های مدل بالا داشتند شعر عاشقانه مولانا با صوت اهل تجملات نبود.
این ماشین هم کادوی پدرش بود وگرنه شعر عاشقانه مولانا با صوت همان دویست و شیش صندوق دار را سوار می شد. در را باز کرد. پالتو و کادو را روی صندلی شاگرد گذاشت. در را بست. استارت زد و راه افتاد. پشت ترافیک مانده بود. آرنج اش را لبه ی پنجره گذاشت و پخش ماشین را روشن کرد و پس از آن نگاهی به ماشین کناری انداخت.