
-طلسم دشواری نیست؛
فقط میخوام یه چیزی رو چک کنم.
لونیا: من فکر کردم گفتی میخوای نیروهاش رو فعال کنی.
زورا: قصدم هم همینه ازدواج همسریابی هلو ورود؛
ولی اول باید چیزی رو بررسی کنم.
ازدواج همسریابی هلو ورود: چی؟
زورا: هر جادویی نیاز به وسایل مورد نظر خودش داره،
من هم میخوام بفهمم وسایل مورد نیازش چیه.
باالخره من به حرف اومدم:
ازدواج همسریابی هلو ورود برام توضیح داد
-یعنی میخوای با جادو وسایلی که باعث میشن من نیروهام رو به دست بیارم، پیدا کنی؟ زورا جواب داد: -بله، بهش میگن جادوی »پیدایِش.« ازدواج همسریابی هلو ورود برام توضیح داد: -جادوی پیدایِش باعث میشه گمشده ها یا چیزایی که ما نمیدونیم کجا هستن، پیدا بشن. همونطور که به دیوارهای سنگی اتاق و مشعل های بزرگ و تقریباً ترسناکش نگاه میکردم، گفتم: -عجب! چه چیزایی! زورا گفت: -حاال تا تو آماده بشی، من هم برم وسایل مورد نیازم رو بیارم. سر تکون دادم و اون هم به انتهای اتاق بزرگ که پر بود از کمدهای از جنس چوب بلوط، رفت. به ستاره ی بزرگ وسط اتاق یا همون پنتاگرام، نگاه کردم و از ازدواج همسریابی هلو ورود پرسیدم: -مامان و ازدواج همسریابی هلو ورود هلون چی شدن؟
-چی شدن؟
ببخشید؟!
-منظورم اینکه بهشون نفوذ ذهنی کردین؟ -اوه، بله کردیم. نفسم رو بیرون دادم. مامان و همسریابی هلو ازدواج دائم... شاید پدر و ازدواج موقت همسریابی هلو اصلی من نبودن و خیلی هم تو طول زندگیم برام وقت نذاشتن؛ اما زحمات یه پدر و ازدواج موقت همسریابی هلو رو برام کشیده بودن. -دیگه نمیبینمشون؟ -نه متأسفانه. اما تانیا، تو باید اونا رو فراموش کنی و فقط رو پدر و همسریابی هلو ازدواج دائم اصلیت تمرکز کنی. -اونا که مردن. -به هرحال اونا پدر و ازدواج سایت همسریابی هلو اصلیت هستن و به دست دشمن بزرگ ما هم کشته شدن، دانگر. تو هم باید تمام تالشت رو برای نابودی اون بکنی و انتقام پدر و ازدواج موقت همسریابی هلو رو هم بگیری. -این کار رو میکنم؛ اما... دلم برای مامان و همسریابی هلو ازدواج دائم و دوستام هم تنگ میشه. -میدونم؛ اما باید تالش کنی تا فراموششون کنی. مطمئن باش موفق میشی؛ تو ابر خونآشامی. نفس عمیقی کشیدم که صدای عربده ی زورا اومد: -وای پس این گَرده ی لعنتی کجاست! از دادش یه متر پریدم و سمتش برگشتم. در کمدها رو به هم میکوبید و نعره ازدواج همسریابی هلو ورود هلون. جادوگر وحشی! -تخته هاش کَمه بنده . متعجب نگاهم کردچی؟! سؤالی نگاهش کردم. -هان؟
زورا سینی رو روی میز باال سرم گذاشت و ازدواج سایت همسریابی هلو پایین پام ایستاد و بهم زل زد. زورا نگاهم کرد و گفت: -آماده ای؟
-االن من بگم نه، تو ولم میکنی برم؟
ازدواج سایت همسریابی هلو طرفم دوید
ازدواج سایت همسریابی هلو طرفم دوید و زورا همچنان نعره زد: -جینی! بیا دیگه! ازدواج سایت همسریابی هلو بازوم رو گرفت. -خوبی؟