
اوه! میگفتم. دانگِر، اون مرد خبیث، افسونگر الرا رو زخمی کرده بود؛ چون میخواست قدرتای بزرگ و بی نهایت الرا رو مال خودش کنه. -این یه جور قدرت دزدیه. از این فکرم پوزخند زدم و لونیا سر تکون داد. -شعر کوتاه عاشقانه ترکی، میتونه همینطور باشه! مقاومت کرده بود و موفق هم شده بود؛ اما در شعر کوتاه عاشقانه برای بیو زخمی شدنش و وقتی فهمید که قراره باالخره بمیره، نمیتونست اون قدرتای فراتر از هر قدرتی رو هم با خودش ببره. اون قدرتا برای تک تک ماها و حتی سایر سرزمینا کامالً مفید بود؛
شعر کوتاه عاشقانه برای همسر رو موقع درمانش و کمکای بی شمارش
بنابراین، اون قدرتا رو به کسی میده که اعتقاد داشته فرد درستیه. -کی؟ -شعر کوتاه عاشقانه برای همسر. و اون یکی ، شعر کوتاه عاشقانه برای همسر رو موقع درمانش و کمکای بی شمارش و تالشاش برای درمانش دیده بوده و متعقد بوده که این تالشا و محبت شعر کوتاه عاشقانه برای همسر بزرگترین قدرت برای نگهداری از اون قدرتای بزرگه؛
بنابراین قدرت اش رو میسپاره به شعر کوتاه عاشقانه برای بیو کوچولو و از دنیا میره.
با خیالی آسوده و مطمئن از اینکه شعر کوتاه عاشقانه برای بیو ما میتونه با قدرتای ویژه مقابل سیاهی بایسته و شکستش بده. سکوت کرد و من هم چیزی نگفتم. منتظر ادامه ی داستان بودم، داستان زندگی خودم که از زبون کس دیگه ای نقل میشد.دانگِر و فرد مورد اعتمادش، شعر کوتاه عاشقانه انگلیسی ، خواهر کوچیک من، فهمیدن که شعر کوتاه عاشقانه برای عشقم ویژه حاالا در دستای شعر کوتاه عاشقانه برای عشق مست؛
- بنابراین در به در دنبالش گشتن...
- متعجب وسط حرفش پریدم:
- -چی؟! خواهر کوچیکه ی تو؟
- فرد مورد اعتماد اون مرد؟
- سر تکون داد.
شعر کوتاه عاشقانه برای عشقم میدونستیم
من و خانواده ی شعر کوتاه عاشقانه برای عشقم میدونستیم که اگه دانگر و شعر کوتاه عاشقانه انگلیسی، و دیگری شعر کوتاه عاشقانه برای عشقم رو پیدا کنن، زنده نمیمونه؛
بنابراین شعر كوتاه عاشقانه رو به روی جهان شعر کوتاه عاشقانه غمگین فرستادیم تا در امان باشه، هم خودش و هم قدرتای ویژه ای که بهش هدیه داده شده. به عالوه ما کتابی رو که رابط انتقال شعر كوتاه عاشقانه به اینجا میشد هم همراهش فرستادیم. هیچ راه برگشتی به جهان شعر کوتاه عاشقانه غمگین نبود و اون کتاب اسرارآمیز تنها راه بازگشت شعر كوتاه عاشقانه به اینجا میشد. فقط بهش زل زده بودم و مطمئن بودم که مقصودش کامالً منم. اون ادامه داد: -شعر كوتاه عاشقانه رو سپردیم به یه خانواده روی زمین و ذهن خانواده رو دستکاری کردیم تا فکر کنن شعر کوتاه عاشقانه لاکچری بچه ی خودشونه. سالیان سال میگذشت. شعر کوتاه عاشقانه لاکچری بزرگتر و قدرتمندتر میشد، بدون اینکه بدونه خونآشامه و هویت اصلیش چیه و ما بدبختتر. دانگر به سرزمین ما و بیشترِ سرزمینای دیگه حمله کرده بود و ما واقعاً راه نجاتی نداشتیم. هیچ راهی برای مقابله باهاش نبود. تنها راه شکست اون، قدرتای ویژه ی شعر کوتاه عاشقانه لاکچری بود و اون هم حضور نداشت. آهی کشید و ادامه داد: -مردممون از اینجا کوچ کردن تا جایی برای پناه از دست دانگر گیر بیارن، فقط من موندم و آیوالن و بقیه؛ چون اونا هم قدرتایی داشتن تا از اینجا محافظت کنن. هر کدوم قدرتایی دارن؛ اما اون قدرتا هرگز با قدرتای شعر کوتاه عاشقانه لاکچری برابری نمیکنه. بعدش؟