
قطعاً از اطالعات و شعر کوتاه عاشقانه بیو اینستا و حتی تاریخچه ی اونجا هم باخبری. بچه ها متعلق به اینجان؛ پس از شعر کوتاه عاشقانه بیو اینستا اینجا هم باخبرن. -یعنی میخوای بگی اونا همه درمورد این چیزی که تو گفتی...-اَبَر شعر های کوتاه عاشقانه برای بیو. -همون حاال. میخوای درمورد این میدونن؟
-شعر کوتاه عاشقانه برای بیو اینستاگرام!
-تمام اطالعات کافی و مفید رو درموردش دارن شعر کوتاه عاشقانه برای بیو واتساپ. -شعر کوتاه عاشقانه برای بیو اینستاگرام!
سکوت کرد. نفس عمیقی کشیدم. -شماها همهتون شعر کوتاه عاشقانه بیو؟
جواب داد: -همهمون. -اینجا هم سرزمینتونه و تو هم ملکه ی شعر کوتاه عاشقانه بیو؟
-صحیح. نفسم رو با فشار دادم بیرون و تقریباً زمزمه کردم: -من هم شعر کوتاه عاشقانه بیو؟
کمی مکث کرد، خودش رو روی صندلیش جلو کشید و گفت: -تانی... شعر های کوتاه عاشقانه برای بیو ببین، چیزایی هستن که گاهی اوقات اصالً با عقل آدم جور درنمیان؛ اما همون چیز یه حقیقته، حقیقتی که انسان باید اون رو بپذیره. پوزخند زدم. -تو که گفتی من انسان نیستم.
-هر چیزی که هستی، هر چیزی، باید این حقیقت رو که چی هستی، با دل و جونت بپذیری. -چرا اون کتاب رو گذاشتی تو زیرزمینمون؟ -تا به اینجا بیای. -کی اون رو نوشته؟ -من. چشم هام گرد شد. هِع! من رو باش! شعر کوتاه عاشقانه برای بیوگرافی به دور، من به نویسنده ش گفته بودم عملی و معتاد! متوجه تعجبم شد و گفت: -بسیار خب، این بحث رو بهتره بذاریم کنار و بریم سر اصل مطلب.-اصل مطلب، منظورت ابر شعر کوتاه عاشقانه بیو اینستا بودنِ منه؟ -معلومه. نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: -اول بگو که چرا سرزمینتون خالی از سکنه ست؟ فقط تو و شعر کوتاه عاشقانه برای بیوگراف و دوستاش اینجا زندگی میکنین؛ چرا؟
نگاهش رو ازم گرفت، انگار این سؤالم ناراحتش کرد. دست هاش رو تو هم قالب کرد و گفت: -مطمئن باش این رو هم مابین توضیحاتم، برات روشن میکنم شعر کوتاه عاشقانه برای بیو. -وای شعر کوتاه عاشقانه برای بیوگرافی!
شعر های کوتاه عاشقانه برای بیو ، اسم من شعر کوتاه عاشقانه برای بیو اینستاگرام.
-باور کن نمیتونم به اسم مستعارت صدات کنم. ابرویی باال انداختم.
- -مستعار؟
- این اسمه من.
- مستعار؟
- سر تکون داد.
- -ابر عزیز من،
اسم اصلی تو شعر کوتاه عاشقانه برای بیو
اسم اصلی تو شعر کوتاه عاشقانه برای بیو، نه شعر کوتاه عاشقانه برای بیو اینستاگرام. به یاد وقتی افتادم که داخل زیرزمین خونه بودم. وقتی اون اتفاقات عجیب میافتاد، اون صدا هم مدام تو گوشم تکرار میشد: -شعر کوتاه عاشقانه برای بیو! شعر کوتاه عاشقانه برای بیو!، سرزمین شعر های کوتاه عاشقانه برای بیو، کودکی از یه خانواده متولد میشه. یه خانواده ی خوشبخت که صاحب دو فرزند دختر بودن؛ اسم اولی تانا و دومین دختر شعر کوتاه عاشقانه برای بیو واتساپ بود. خانواده ی خوشبختی بودن و در این سرزمین، زندگی آرومشون رو میکردن، در قصر من.
نفس گرفت و ادامه داد: -تا اینکه یه شب، وقتی کل سرزمین در خواب بودن، فردی غریبه و ناشناخته پا به قصر من میذاره. اون یه زن بود، جوان و زیبا؛ اما به طور فجیعی زخمی بود. ازمون کمک خواست و به درخواست من، مادر مهربان اون خانواده، اون زن رو میبره به اتاق خودشون تا درمانش کنه.
اون شب، اون زن به کمک تینا، مادر خانواده و همچنین با کمک های فراوان شعر کوتاه عاشقانه برای بیو واتساپ کوچولو درمان شد. مکث کوتاهی کرد تا این ها رو هضم کنم و من هم در تالش همین کار بودم. ادامه داد: -اما زخمای اون افسونگر...