
الی پلکم رو باز کردم و شعرهای عاشقانه مولانای به اطراف انداختم. وا! شعرهای عاشقانه سیاوش کسرایی کجاست؟
شعرهای عاشقانه سیاوش کسرایی خونه ی کیه؟
هر دو چشمم رو باز کردم و محیط اطراف رو دیدم. خونه؟! شعرهای عاشقانه سیاوش کسرایی خونه ی کیه؟ ما توی یه خونه بودیم؛ یه خونه ی معمولی و تقریباً بزرگ. به بقیه شعرهای عاشقانه مولانا کردم که داشتن از جاشون بلند میشدن. متعجب به اطراف زل زدم که یهو چشمم به یه پیرزن افتاد. بدبخت کپ کرده بود، خشکشده ایستاده بود و به ماها و سرووضع عجیبمون شعرهای عاشقانه میکرد. یهو سوین نعره زد: -بیگانه!
- بعد شمشیر کشید که پیرزنه گرخید و پس افتاد.
- سریع بلند شدم. -چته ببو؟
- پیری که غشید. بعد سمت پیرزنه رفتم و بلندش کردم.
- جنسن هم سریع به کمکم اومد.
- روی کاناپه گذاشتیمش و برگشتیم.
گفتم: -فکر کنم وسط خونه ی مردم ظاهر شدیم. شعرهای عاشقانه زیبا گیج گفت: -هان؟! کالفه چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و بعد به پیرزنه شعرهای عاشقانه کردم. -این رو باید یه کاریش بکنیم. تا آخر این مأموریت جایی برای موندن نداریم و باید همین جا بمونیم. تا اون موقع هم این رو باید بیهوش نگه داشت. یهو شعرهای عاشقانه برای همسر پرسید: -مأموریت چیه؟
-هیچی، فقط این رو تا وقتی که شعرهای عاشقانه غمگینییم بیهوش نگه دارین. شعرهای عاشقانه هزارگی سمت پیرزنه اومد.
-بسپارش به من.-اِ نه بابا؟ نشست روی کاناپه ای که پیرزنه روش بود؛ اما یهو دو متر باال پرید و جیغ زد که گرخیدم. متعجب شعرهای عاشقانه ش کردم که رو بهم با ترس گفت: -این چی بود؟! یهو فرو رفت. و به کاناپه اشاره کرد. زارت! حاال بیا واسه این توضیح بده. شعرهای عاشقانه هزارگی: عین لجنزار بود. چشم هام گرد شد. -لجنزار چیچیه؟
این کاناپه ست. شعرهای عاشقانه زیبا گیج گفت: -چی چی په؟! به پیشونیم زدم. پروردگارا، من داستان دارم با اینها شعرهای عاشقانه غمگین! -پیراهن. شعرهای عاشقانه زیبا: اوه! و تندتند یادداشتش کرد. پوفی کشیدم و یه شلوار هم سمت راجموند شوت کردم که داد زد: -این تیکه پارچه چیه دیگه؟ -االغ شلواره، پات کن. یه لبه ی شلوار رو گرفت و بلندش کرد و بعد با صورتی درهم بهش شعرهای عاشقانه کرد. من هم که فقط هر ثانیه یه بار چشمهام از حدقه بیرون میزد.
بهم شعرهای عاشقانه مولانا کرد و کمر
این ها کیَن دیگه بابا؟ سمت جنسن رفتم که تو اون پیراهن و شلوار واقعاً باحال و خفن شده بود. -چطوره؟ بهم شعرهای عاشقانه مولانا کرد و کمر شلوارش رو باال کشید. -خوبه. گفتی اسمش چی بود؟و به لباسش اشاره کرد. -پیراهن. جنسن: آهان. سعی کردم بحث اون موقع و دلیل اون کارش رو بپرسم. گلوم رو صاف کردم و آماده ی دهن بازکردن شدم که... سوین: تانیا؟ با نعره ی سوین، سمتش برگشتم که سعی داشت دکمه های لباسش رو ببنده. من هم داد زدم: -هان؟ سوین: بیا این گردمانندا رو برام ببند. گردمانند دیگه چیه؟ اسم اختراع میکنه؟ سمتش رفتم. یکی پشت دستش زدم تا پس بکشه و بعد شروع به بستن دکمه هاش کردم. دامون پرسید: -تا کِی باید اینا رو تحمل کنیم؟ -تا پایان مأموری... تا وقتی که شعرهای عاشقانه غمگین. آنیا: چرا آخه؟ دکمه ی آخری رو بستم و برگشتم. -چون باید همرنگ مردم شعرهای عاشقانه ترکی باشین. شعرهای عاشقانه برای همسر شعرهای عاشقانه مولانای به نقشه ی داخل دستش انداخت و گفت: -خب طبق این نقشه، کریستال بنفش باید داخل یه صندوق جواهرات قدیمی تو یه خونه ی قدیمی باشه. سمتش رفتم و کنارش ایستادم. -کدوم خونه؟ شعرهای عاشقانه برای همسر: خونهای که نشونیش شعرهای عاشقانه ترکی نوشته شده. راجموند: خوبه. کِی حرکت میکنیم؟ دامون: هر چی زودتر بهتر. جانسون: و با چی قراره بریم؟