
ینا بشکن زد. -اسب. چشم هام گرد شد.
-اسب کیلو چنده؟ اشعار عاشقانه مولانا بلند. همه متعجب شعرهای عاشقانه مولانا کردن. هانا: ماش چی؟! -وای ! نالیدم و خودم رو روی مبل شوت کردم.
در اشعار عاشقانه مولانا بلند رو شکستی
سوین در رو چنان کوبید که دادم بلند شد: -هو! چته؟! در اشعار عاشقانه مولانا بلند رو شکستی. بهم چشم غره رفت و نشست. با اتوبوس میاومدیم بهتر بود ، نه با ون. تانا نالید: -من! این موهای قالبی دارن من رو کالفه میکنن. -تحمل کن تانی. و به راننده اشاره کردم راه بیفته. دخترها رو به خاطر رنگ موهای جیغ و عجیبشون مجبور کرده بودم کاله گیس بذارن. خودم هم گذاشته بودم. کاله گیس با رنگ های طبیعی؛ قهوه ای، طالیی، مشکی و... . خونه ای که تو نقشه بود، حدوداً بیرون شهر قرار داشت. از کنار راننده بلند شدم و پیش جنسن رفتم و کنارش نشستم. متوجهم شد، برگشت و با دیدنم لبخند زد که بیجواب نذاشتم. به بیرون شیشه خیره شد و گفت: -چه جای عجیبیه!
-واقعاً؟
جنسن: خیلی عجیبه خندیدم و روم رو اونور کردم. یعنی االن میتونستم دلیل اون کارش رو بپرسم؟
موقعیت خوبی بود؟
بد که نیست. دارم از فوضولی میمیرم و موقعیت هم بدک نیست؛ پس میپرسم. گلوم رو صاف کردم و گفتم: -آم... یه سؤال. بدون اینکه سمتم برگرده، گفت: -بپرس. هولشده آب دهنم رو قورت دادم. ننه!
چه جوری بپرسم حاال؟ -خب... آم... چیزه... این بار دیگه سمتم برگشت و نگران شعرهای عاشقانه مولانا کرد. -چی شده تانیا ؟
-چیز خاصی نشده فقط... فقط میخوام بدونم که... مکث کردم و بعد باالخره پرسیدم: -دلیل اون کارِت چی بود؟ آخیش راحت شدم. سؤالی شعرهای عاشقانه مولانا کرد. -کدوم کار؟ -تو دشت مرزی... این رو گفتم و گونه م رو لمس کردم تا بفهمه و فکر کنم فهمید؛ چون آهانی گفت و بعد متفکر به زمین خیره شد. منتظر نگاهش کردم؛ اما وقتی دیدم جوابی نمیده، پرسیدم: -چی شد؟
- شعرهای عاشقانه مولانا کرد.
- -چی چی شد؟
- -جواب شعرهای عاشقانه مولانا بلند.
- دهن باز کرد که صدای راننده اومد:
- -نزدیکیم. پوفی کشیدم و بلند شدم.
شانس منه ها! کنار صندلی راننده نشستم و به جاده خیره شدم. نفسم رو بیرون دادم. دفعه ی بعد هر طور که شده جوابم رو میگیرم، هر طور که شده. باالخره دم یه خونه ی متروکه توقف کردیم. به راننده گفتم منتظر بمونه و پیاده شدیم و سمت خونه حرکت کردیم. قدیمی بود، انگار که کسی داخلش زندگی نمیکرد. دم در ایستادیم و من در زدم؛ اما نه جوابی اومد و نه صدایی. دوباره زدم و بی هیچ جوابی. سمت راجموند برگشتم. -بشکونِش. و کنار رفتم. راجموند کنار در اومد و با یه ضربه ی مشت، در چوبی کَنده و متالشی شد. خندیدم. -عجبا! داخل رفتم و بقیه هم پشت سرم. داخل تاریک بود و خاک گرفته؛ اما حاال چشم ی من اونقدر تیز شده بودن که بتونم تو تاریکی ببینم. خونه خیلی بزرگ نبود و فقط سه تا شعرها عاشقانه مولانا داشت. تمام وسایل پاره پوره و کهنه و گرد و خاکی بودن. معلوم نیست چند ساله که اینجا خالیه. -همه تون پخش شین تو خونه. و همه گوش دادن. وای مامی! چقدر خوبه دستوردادن! یهو دیدم جنسن داره سمت شعرها عاشقانه مولانا میره و من هم سریع دنبالش رفتم. من تا جواب شعرهای عاشقانه مولانا بلند رو نگیرم ولش نمیکنم. -جنسن؟
برگشتم سمتم و وقتی بهش رسیدم، باهم وارد شعرها عاشقانه مولانا شدیم جنسن سمت کمدی رفت و من سمت کشوها. -حاال وقته جوابمه.
در کمد رو باز کرد. -کدوم جواب؟
اشعار عاشقانه مولانا و سعدی. متعجب گفت
-جواب شعرهای عاشقانه مولانا بلند تو اشعار عاشقانه مولانا و سعدی. متعجب گفت: -اشعار عاشقانه مولانا و سعدی؟!
بعد یهویی آهانی گفت. تازه فهمید اشعار عاشقانه مولانا و سعدی چیه. -من منتظرم. نفسش رو بیرون داد و سمتم اومد، من هم فقط نگاهش کردم. -چون که... شاید مسخره باشه اما... روبه روم ایستاد و من هم ایستادم. -ازت خوشم میاد تانیا، همون اول که دیدمت برام جالب بودی؛ اما کمکم عالقه م بهت گسترش پیدا کرد. اون حرف میزد و من فقط نگاهش میکردم، حرف میزد و من متعجب میشدم. و جمله ی آخرش...