
-هوم؟ -همین االن چی گفتی؟
پیج همسریابی اهواز دستپاچه
پیج همسریابی اهواز دستپاچه شد: -هیچی دیگه. گفتم چرا اذیت میکنین خب. -نه قبلش. -قبلش گفتم غذام زهرمارم شد. -نه نه قبل از این. -یادم نمیاد. بعد هم لبخند پیج همسریابی کرمان کشیده شد و پیج همسریابی اصفهان بیشتر اخم کرد.
-که یادت نمیاد! پیج همسریابی کرمان سر تکان داد به نشانه ی نه و پیج همسریابی اصفهان دوباره پرسید: -یادت نمیاد؟
و دوباره آسمان سر تکان داد و پیج همسریابی اصفهان با یک تکان پرید سمت آسمان. آسمان در حینی که جیغ کشید، فرار کرد سمت خانه و پیج همسریابی اصفهان رفت داخل. درب را بست و دستش را گرفت. کنج در گیرش انداخت و فاصله ای کم، دو انسان دل باخته، یک خط آبی محرمیت و چشمان قشنگ جوجه ی مقصود خاصی و قهوه ای هایش. پیج همسریابی چشم دوخت به مشت لرزان پیج همسریابی بندرعباس و زمزمه کرد: -که یادت نمیاد! پیج همسریابی بندرعباس لبخند زد و نگاهش را گرفت. -ببخشید دیگه تکرار نمیکنم. پیج همسریابی زمزمه کرد: -بخشش الزم نیست. اعدامش کنید! -هوم؟ بعد فکر کرد باید کمی حساب کار دستش بیاید. -بهت گفتم قانون رو. معامله کردیم.
-آق... پیج همسریابی لطفاً. -آآ...
گفتی دیگه این کلمه ی مزخرف بهاروند رو نمیشنوم؛ ولی بازم گفتی؛ این یعنی من مجوز رد شدن از خط قرمز رو دارم. -آق... پیج همسریابی لطفاً. -آآ... دیگه فایده نداره. دستش را باال آورد و برد نزدیک. پیج همسریابی بندرعباس چشمانش را بست و پیج همسریابی انلاین به این چشمان بسته و قیافه ی سرخ شده و پلک ها و مژه های لرزان فقط نگاه کرد. بعد از چند دقیقه ای که هیچ اتفاقی نیفتاد، آرام آرام پیج همسریابی اینستاگرام چشمانش را باز کرد و پیج همسریابی انلاین خندید. -حیف نیست قائله رو ختم کنم؟
فعالً که سوژه ی خوبیه هر بار اینطوری بترسونمت.
میذارم داغ بمونه؛ عجالتاً. پیج همسریابی اینستاگرام همانطور نگاه به زیر انداخته مسکوت ماند و پیج همسریابی انلاین زمزمه کرد: -نگاهم کن. همین االن! اتفاقی نیفتاد و نگاه پیج همسریابی اینستاگرام همانطور ماند. اینبار پیج همسریابی همدان با جدیت بیشتر سرش را برد نزدیک و زمزمه کرد: -نگاهم کن تا افسار عقلم رو پاره نکردم! پیج همسریابی اهواز سرش را با تردید آورد باال و زل زد به مشکی های پیج همسریابی همدان. بعد از سه دقیقه با کمال ناباوری لب زد: -دوستتون دارم! یک منظره رمانس عجیب بود و تالقی نگاه و بهت پیج همسریابی همدان که گوشیاش به صدا درآمد و اوضاع را به هم ریخت. هر دو نگاهشان را دادند به نور تماس و اسم اکراد. -همین االن هر چی دستته بذار زمین و بیا اینجا! -چیزی شده جناب اکراد؟ -نه. هیچی نشده؛ فقط دلم برای پسر اقتصاددان یهو تنگ شد. منتظرتم. در راه داشت با خودش فکر میکرد این قضیه زیادی دارد کشدار میشود.
این معماهای تودرتوی زندگی اکراد اصالً به او ربطی ندارد که مقتدری پسر اوست یا نیست و اصال دلش نمیخواهد برگردد به همان فالکت زندگی و حماقت های دیگران و بالخصوص برادر عاشق مادرش. همین که دستشان را گذاشته داخل دست دار و دسته ی بحرینی آب زیر کاه خودش خیلیست. پیج همسریابی اهواز زیر لب گفت: