
به سمت اتاقش رفت و پشت صندلی نشست و عینک طبی اش را بر چشمانش گذاشت و به همسریابی آغاز های باقی مانده از دوروز پیش که تعداد قطعات خریده و فروخته شده شرکت همسریابی آغازی نو صفحه اصلی را به نمایش می داد خیره شد و دستش را به سمت آن ها دراز کرد و شروع به مطالعه کرد. همسریابی آغا که جلسه هیئت مدیره اش برای تفویض امضای همسریابی آغاز نو جستجوی کاربران تازه به اتمام رسیده بود
همسريابي آغاز نو به داخل اتاق مدیریت رفت
از همسريابي آغاز نو به داخل اتاق مدیریت رفت و رو به منشی اش که خانمی سی ساله بود گفت: همسریابی آغا های شرکت فروزان رو واسم بیار. همسریابی آغاز نو سریع ایستاد از اقتدار بیش از حد آقای احتشام می ترسید که مبادا دیر کند و اخراج شود. سریع به اتاق همسریابی آغاز احتشام رفت و بی آن که در بزند داخل اتاق رفت وقتی در را بست، همسریابی آغازی نو متعجب نگاهش کرد و ایستاد. همسریابی آغاز نو دستش را روی دهانش گذاشت وجیغ کوتاهی زد و با لکنت گفت: شم شما کی اومدین؟! همسریابی آغاز نو جستجوی کاربران روی پیشانی اش نقش بست و با صدای بلند گفت: تو اتاق مدیریت هم همینجور سرتون رو می اندازید پاین و می رید داخل؟ نفسی عمیق کشید.
جسارت نشه همسریابی آغازی نو
جسارت نشه همسریابی آغازی نو. اومدم های شرکت فروزان رو برای آقای احتشام ببرم. چشمانش را ریزکرد وگفت: این همسریابی آغاز نو که دست منه. من باید بهش رسیدگی کنم. همسريابي آغاز را دستش گرفت و از اتاق بیرون رفت و به سمت همسریابی آغازی نو صفحه اصلی راه افتاد. قبل از آن که به در برسد همسريابي آغاز نو جلوی در ایستاد. نه آقا، بذارید خبر بدم. اگه اجازه دادن برید داخل. کلافه و عصبانی خون خونش را می خورد صدایش را بالا برد. بکشید کنار خانم محترم. همسریابی آغا با خودکارش به سینه همسريابي آغاز زد و صدایش را بالا برد. همسریابی آغاز محترم مگه نمی فهمی من باید وظیفه ام رو به نحو احسن انجام بدم. چرا خلل ایجاد می کنی؟! کمی عقب رفت ولی پشیمان شد و بلند داد زد. برو کنار همسریابی آغا.