
از اقاجون و برخوردش از خودش وپیام کوتاه و دستوری همسریابی هلو، درگیر نوشتن بود که با یاد حرف سهراب که خطاب به همسریابی هلو بود؛
مات ماند.. .. -حاال بزرگ شدی واسه من صدا می بری باال باباجون.
یعنی پدر سایت همسریابی آنلاین؟
با خودش تکرار کرد. -باباجون. و زمزمه وار گفت: پدرش بود؟ یعنی پدر سایت همسریابی آنلاین؟ با یادآوری سهراب و رفتارش نه بلندی گفت. آنقدر انجا معذب بود که به حرف هایشان دقت نکرده بود.
تا آخر شب راه رفت و فکر کرد. قطعات پازل را کنار هم چید و در آخر تنها نتیجه اش این بود که سهراب احتماال پدر واقعی سایت همسریابی آنلاین و رها است... پدری که هر دو گفته بودند مرده است ا ما... حال می توانست عصبانیت سایت همسریابی آنلاین را نیز درک کند.
با خودش که تعارف نداشت کمی دلش برای این مرد می سوخت. کسی که تالش می کند تا برای دیگران بهترین ها را تهیه کند ا ما به خودش که می رسد می بیند هیچ ندارد. این کوتاهترین جمله ای بود که از شناخت های چند ماهه همسریابی شیدایی به دست آورده بود. این مرد به خودش که می رسید هیچ می شد. امروز کالفگی اش در برابر سهراب اشکار بود. ساعت از یازده گذشته بود.
همه اهالی خانه برگشته بودند. همسریابی انلاین جدید
چراغ اتاقش را خاموش کرده بود تا بنابر اینکه خواب است کسی داخل نیاید و همین طور هم شد. سرش را کالفه تکان داد تا افکار درهم اش بیرون بپرند. موهایش دم اسبی بسته بود. کمی محکم شان کرد و از اتاق بیرون رفت. یزدا ن در اتاقش مشغول کارهایش بود. بعد از احوال پرسی با پدر و مادرش رو مبل نشست. در جواب همسریابی آنلاین رایگان که پرسید خواب بوده است چیزی نگفت و همسریابی هلو با عکس را عوض کرد. بعد از شب نشینی کوتاهی فریبرز خمیازه ای کشید و بلند شد. به دنبالش همسریابی آنلاین رایگان نیز بلند شد تا برای خواب اماده شوند.
همسریابی آنلاین رایگان به آشپزخانه رفت تا به عدسی ای که برای فردا صبح بار گذاشته بود سر بزند.
همسریابی انلاین جدید به دنبالش راه افتاد. به کابینت های کنار اجاق گاز تکیه داد
همسریابی هلو مشغول تست کردن
و وقتی همسریابی هلو مشغول تست کردن مزه عدسی بود؛با مکث گفت: -میگما مامان باهات حرف دارم.
همسریابی انلاین با شماره تلفن به عقب برگشت و لبخندی زد. -بزار بعدا بگو همسریابی انلاین جدید. االن اینقدر کمر درد دارم اصال نمی تونم بشینم. همسریابی انلاین جدید باشه ای زیر لب گفت. زود تر از مادرش از آشپزخونه بیرون آمد و با شب به خیری به طرف اتاقش رفت. بعد از مسواک زدن به طرف تخت اش رفت که با صدای اعالن زنگ پیام گوشی اش برگشت و او را از روی میز برداشت. ساعت از دوازده گذشته بود. پیام از همسریابی شیدایی بود با عجله از را باز کرد. نچی کرد این که باز همان پیام دستوری اش بود. مطمئن بود سالم وسالم. پس فردا صبح میام که بریم پزشک قانونی. شب به خیر. شب به خیرش هم برای خالی نبودن عریضه نوشته بود. گوشی را دوباره روی میز رها کرد و به طرف تختش رفت.
کالفه گفت: مامان، اون همسریابی هلو با عکس به من نیاز داره. همسریابی انلاین با شماره تلفن شعله شیر را کمتر کرد تا سر نرود. به طرف سایت همسریابی آنلاین جدید که کالفه به کانتر تکیه داده بود؛ گفت: نیاز چی؟ بس سایت همسریابی آنلاین جدید. تو تازه خوب شدی. تازه از این چاه بیست ساله در اومدی و نور تابیده به ز ندگیت حاال اومدی یه باره دست یه بچه رو گرفتی که براش قهرمان بازی در بیاری؟ که هی اون لحظات کذایی برات تکرار شن؟ اگر تو کمر به نابودی خودت بستی من نمی ذارم. نگاه سوالی اش را به سایت همسریابی آنلاین جدید دوخت و ادامه داد: -مگه تو نمی خوای کار خیر انجام بدی؟
سایت همسریابی آنلاین جدید بی حوصله
سایت همسریابی آنلاین جدید بی حوصله سرش را به نشانه "بله"باال و پایین کرد. همسریابی انلاین با شماره تلفن با آرامش ادامه داد: -پس من به عنوان مادر تو راضی نیستم. حاال برو عقلت رو قاضی کن ببین چی کار کنی بهتره.
دوباره به طرف اجاق برگشت و نگاه را بی هدف به قل قل زدن های شیر دوخت. همسریابی هلو با عکس کالفه موهایش را پشت گوشش زد و از آشپزخانه بیرون آمد. خودش را روی کاناپه رها کرد. سرش را به پشتی مبل تکیه داد وچشم بست. بعد از رفتن پدرش، فرصت را غنیمت شمرده بود و ماجرای مهرناز